چهل و هفت
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
هرچند دقیقه یک بار باید صدای سوت کشتی میومد و من برمیگشتم از پنجره سمت راست اتاق کارم، کشتی ای که رد میشد رو میدیدم. یا این که با صدای رد شدن قطار حمل ذغال سنگ، حواسم به پنجره سمت چپ پرت میشد و غرق تو
چهل و هشت
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
خیلی خوشحالم که فردا تعطیله و پروژه اونطرف رو انجام دادم و اونیکی پروژه به خاطر جابه جایی فعلا تعطیله، این یعنی الان میتونم برم کتاب بخونم. کتابی که چند شبه میخوام بخونم ولی هنوز وقت نکردم. توی داستان
چهل و نه
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
بعضی وقتا انقدر دلتنگم که بغض خفه ام میکنه. دیشب از اون شبها بود، اصن چند روزه هرشب از اون شبهاست. دلم براش خیلی تنگ شده، و هیچ راهی برای رفعش نیست. رفع دلتنگی فقط با هضمش ممکنه. البته وقتی بتونی قورت
پنجاه
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
انقدر عصبانیت و خشم درونمه که فقط میخوام برم یه جایی و داد بزنم. داد و فریادهای بلند. جیغ حتی، اون هم از ته وجود... و تمام گریه های ناتمام این مدت رو خالی کنم. حالم خوش نیست و از شدت ناراحتی و عصبانیت، تمام سرم داغ شده. شاید هم از شدت کم خوابی این چند شب. دلیلش مهم نیست. نتیجه همش یکیه، حال الانم. ح...
پنجاه و یک
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
هرکاری کردم نتونستم کتاب رو بذارم کنار، از دیشب که دست گرفتم. الان تموم شد، 11 صبح فردای دیشب. سرکار، پشت میزم پشت به پنجره نشستم و تمام مدت از توی فیدیبو داشتم کتاب میخوندم. آخ که چقدر دوستش داشتم. و
پنجاه و سه
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
اسمش قاسم بود، قاسم ح. اولین بار که دیدمش لباس آبی بیمارستان تنش بود با یک دمپایی پلاستیکی. لاغر بود و غمگین. چند تا فاکتور دستش بود که آورده بود به رییسم تحویل بده. رییسم نبود و تلفنی باهام هماهنگ گر
در ستایش پنج شنبه
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 20:00
کاش هر روز پنج شنبه بود، اصلا جمعه نمیشد که بعدش شنبه باشه. هی پنج شنبه بود. چهارشنبه هم نه ها. فقط پنج شنبه. اونم نه ازین پنج شنبه هایی که صبحش از شدت سردرد از خواب بیدار میشی و یک ساعت میشینی توی تختت، بلکه یکم آروم شه که بتونی بری و مسکن بخوری. یه بار یه دکتری یه حرف خیلی جالبی بهم زد، گفت ذهن تو...
هوووم
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 20:00
واقعا کی میتونه بگه حس خوب تخت، حالشو بهتر نمیکنه؟ انقدر سرحال بیدار شدم که انگار همون موقع تو این سن متولد شدم از نو. البته اگه سر و صورت درد سینوسی و آبریزش بینی رو ازش حذف میکردین. چشمامو که باز کردم، کارا مثل همیشه با چشمای درشت سیاهش بهم زل زده بود. دلم برات تنگ شده بود، به یادت کیسه معطر آرامش...
شب بیست و یکم
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:28
همهجا تاریک است، باید راهت را با نوری که از لای در ورودی میآید پیدا کنی و در سکوت بنشینی. موزیک با صدای نسبتا بلندی در حال پخش است. ویولون سل است و بس. همین ماجرا را به اندازه کافی دردناک میکند. فضا به گونهای طراحی شده که درد عجیبی را قبل از شروع به تو القا میکند. با نور کمی که وجود دارد میتوا
بی تو اما بهترم !
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:28
بعد از آخرین شبی که با هم بودیم، دیگه بهم زنگ نزده. الان 4 روز میگذره. البته تعجب نمیکنم. قبلا هم اینطور شده بود و اونشب توی مستی برام توضیح داد که نمیخواد به هم وابسته بشیم. برای همین به قول خودش داره مراقبت میکنه. درواقع میترسه. مثل همه آدم هایی که شکست بدی خوردن و فکر میکنن دیگه نباید به کسی واب
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:28
ذره ذره صدای موزیک رو توی گوشم بیشتر میکنم که صدای همکارها رو نشنوم. انگار خوشحالند و این حال بد من رو بدتر میکنه. باید فرار کنم. واقعا راهی برام باقی نمونده انگار. انقدر حالم بده که دیگه نمیتونم تحمل کنم. شکست عشقی؟ نه بابا!! این چرندیات اصن در حد و اندازه ای نیست که بتونه من رو از پا دربیاره. نمید
خوبه یکی بهت نظر داشته باشه.
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 22:23
امروز اصلن رو مود نبودم، البته به خاطر حمله سرخپوست هاست. اصلن لامصب ها همه زندگی آدم رو به هم میریزن. خیلی داغون بودم. همه سرکار شاکی شده بودن از قیافه ناراحت من. حتا از شدت بی حوصلگی نتونستم برم حموم و با یه قیافه کج و کوله خسته و له اومدم سرکار. فردا هم یه سفر کوتاه کاری دارم که حتا فکر کردن بهش ...
زندگی پیچیده تو
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:28
یه حال عجیبی پیدا کردم وقتی شنیدم چه اتفاقی برات افتاده. خیلی فکر کردم برای اینکه از این وضعیت نجاتت بدم. دکترم همیشه میگه به جای تمرکز روی مشکل روی راه حل تمرکز کن. دکترم بهم میگه تو پرابلم سولوینگ Problem Solving مغزت ضعیفه. راست هم میگه. چیزی به ذهنم نمیرسه. یه جوری انگار توی تار عنکبوت افتادم. ف...
قضاوت نکنیم
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:27
کاش یکم بیشتر همو درک کنیم. کمتر همو آزار بدیم. سعی کنیم در مورد هم قضاوت نکنیم. اگر هم قضاوت میکنیم تو روی طرف، بهش فرصت دفاع بدیم.
معلق
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:27
پشت میز کارم نشستم. روبروی کولر، موهام از صبح هنوز خیسه و باد کولر کمی اذیتم میکنه. البته لنزهام رو هم خشک میکنه. مجبورم بیشتر پلک بزنم. آهنگAve Maria داره پخش میشه و من خودمو جای دیگه ای تصور میکنم. پاهام از روی زمین بلند میشه، یه جور سبکی میشه و من کمی بالاتر میرم. یه جور معلقی تو فضا هستم. توی سر...
من سفتم. همین!
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:27
تازگی ها کار فرهنگی خیلی برام مهم شده، این که موزیک خوب به آدم ها بدم و به آدم ها یاد بدم که موزیک خوب خوراک روحه. این که بگم کتاب بخونیم همه با هم. ولی گاهی فکر میکنم شاید دارم زیاده روی میکنم. من نمیتونم همرو درست کنم. خیلی ها حتا اجازه نمیدن بهشون نزدیک بشم. خیلی ها به شوخی میگیرن و رد میشن و بقی...
خودکشیِ موفق
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:27
دیشب موقع خواب یادم اومد موقعی که کلاس زبان میرفتم، یه چیزی بودن به نام Suicide که دو حالت داشت: کردنِ موفق و کردنِ ناموفق. که اولی میشد Commit a suicide و دومی رو کلا یادم نمیاد. از اون اولش هم من قسمت های افسرده طورِ درس رو یاد گرفتم :)
توییتر؟
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:26
رفتم تو توییتر عضو شدم شاید یکم به فضای گودر نزدیکم کنه. بعد هرکار کردم دیدم بیشتر از 140 تا کاراکتر نمیشه نوشت . اعصابم به هم ریخت، حساب کاربریمو حذف کردم.