هفتاد و سه
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 7:20
از صبح چسبیدم به میز و دارم فقط سند میزنمقفلی زدم رو موزیک های مختلف توی گوشم که صدای همکارام رو نشنوم ... خیلی حرف میزنن و من هم از اون روزامه که اعصابی ندارم برای تحمل صداشوناز پریشب که خاطره کافه رفتنم با حسین دم خونه علی ج. زنده شد... انقدر زنده و روشن که انگار در لحظه داره اتفاق میفته حالم دیگه...
هفتاد و یک
-
تاریخ: 1402/6/10 ساعت: 16:11
امروز میخوام فقط از تو بنویسم که اومدم سراغت و نبودی ... این همه راه پرواز کردم برای دیدنت و به جای این که تو مثل همیشه بیای دنبالم... توی فرودگاه کسی منتظرم نبود .لحظه اول جا خوردم و بعد یادم اومد من باید بیام به دیدنت ... من اینهمه راه اومدم تا پیدات کنم و نباید دست خالی برگردم . ماشین گرفتم و دو ...
شصت و هشت
-
تاریخ: 1401/2/14 ساعت: 22:22
احتمالا همینو میخواسته ... که من و خونوادم همش در استرس باشیم . بعد از اونهمه تهدید به انتقام مگه میشه آروم بود ؟ انتقام اونم از خودت نه... از کسایی که دوسشون داری و برات مهمن . عین سریال مورد علاقش... که تو باشی و ببینی و زجر بکشی. چه نقشه دقیق و کثیفی.حالم خیلی بده... همش منتظر عکس العمل بعدیشم. ...
شصت و نه
-
تاریخ: 1401/2/14 ساعت: 22:22
ازم خواسته دیگه بهش پیام ندم، چون حالش رو بدتر میکنه ... الان چند روز میشه که ازش بی خبرم و هجوم خاطراتمون داره دیوانم میکنه.خاطرات واقعا چیز عجیبیه ... میتونه در لحظه نابودت کنه یا خوشحالت کنه ... تموم وسایلی که ازت به یادگار مونده حالم رو بد میکنه. و حتی چیزهایی که باید میمونده و نمونده هم.دلم هم ...
هفتاد
-
تاریخ: 1401/2/14 ساعت: 22:22
نباید به حرفت گوش میدادم... اینکه بیام خونه رو میگم.... بیام خونه و دلم، ذهنم و روحم پیش تو باشه. میدونی باید میومدم اونجا... یه کوچه ای پس کوچه ای... تاریک هم که بود ... یه بوس داغ بهت میدادم ازونایی که خستگیت رو در میکنه.... از اون بوسه هایی که بعدش تو عمق چشام نگاه میکنی و بهم میگی دیوووونه.... ...
شصت و پنج
-
تاریخ: 1399/12/12 ساعت: 23:43
- میدونی دیشب بعد از 5 سال رابطه بهم چی گفت؟ + نه... چی؟ - گفت دیگه بود و نبودت برام فرقی نمیکنه. + ...
شصت و چهار
-
تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 9:34
داشتم یه آهنگی رو گوش میکردم که غمگین بود، منم که آماده بودم که غم دنیا بشینه روی دلم و بغضم بترکه . یه دفعه زدم شافل و از هر دری سخنی . رفتم تو کار شغل دوم... شروع کردم به کار و زدم به رگ بیخیالی...
شصت و سه
-
تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 2:06
غمگینم، یه غم بزرگی روی دلمه که از حالِ بدِ تو میاد. اومده و نشسته، سنگین هم هست. خستم کرده. نشسته چون تو هنوز هم حالت خوب نیست. این بار خیلی طولانی شده.گاهی فکر میکنم به دختر سرکش درونم که اگه افسار
شصت
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 17:36
هوا خیلی بده. خیلی. بارون زیاد، جوب ها پر از آب، خیابون ها پر از آب. تازه اینجا تهرانه و فعلا خبری از سیل نیست. دیشب خیلی غصه خورم. غصه آدم هایی که توی سیل موندن یا با سیل رفتن. خیلی ترسناکه به نظرم.د
شصت و یک
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 17:36
تاثیر کم خوابی و بدخوابی رو روی درد مفاصلم این روزها بیشتر متوجه میشم. در حدی دست راستم درد میکنه و خشک شده که به سختی میتونم حتا یه چسب زخم رو باز کنم. خیلی ترسناکه، همیشه توی مقاله های خارجی خونده ب
شصت و دو
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 17:36
صبح با یه لبخندی بیدار شدم انگار، یا نمیدونم از وقتی اومدم توی کوچه و بوی بهار بهم خورد لبخند اومد روی صورتم. یا یکم قبل ترش وقتی داشتم نون کره چای میخوردم. نمیدونم ولی تمام مدت لبخند روی صورتم بود و
پنجاه و هفت
-
تاریخ: 1397/12/28 ساعت: 4:50
دردهام خیلی زیاد شده... زانوم که مدت هاست درگیره، مچ پای چپم، انگشت اشاره دست راستم و امروز انگشت شصت دست راستم...خیلی درد میکنه. سردرد هم که ولم نمیکنه.اصلا از اون مواقعی شده که دوباره جسمم خیلی به ه
پنجاه و هشت
-
تاریخ: 1397/12/28 ساعت: 4:50
ازم فاصله میگیره...بهم گفت رفیق نیستیم. من ولی فکر میکردم بودیم. تو این دوسال فکر میکردم رفیقیم، حرفامون رو با هم میزنیم. ولی فهمیدم نبودیم. شاید من فکر میکردم اون رفیقمه ولی اون نه...فکر کردن به این جمله نه تنها دلم رو میشکنه هربار، که قلبم رو هم فشار میده و یه چیزی توش میلرزه... خیلی غمگینم و هیچ ...
پنجاه و نه
-
تاریخ: 1397/12/28 ساعت: 4:50
سین عزیزامروز حدود 7:10 صبح، وقتی هدفونم توی گوشم بود و به دنبال موزیکی بودم که بیدار نگهم داره، زنگ گوشی تو پخش شد، همون آهنگ فرانسوی که به عنوان زنگ موبایلت انتخاب کرده بودی. گوش کردم و به یاد روزها
پنجاه و پنج
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 16:56
چند وقتی میشه که ننوشتم ولی حرف داشتم. حرف داشتم و وقت نداشتم. یا بهتر بگم حوصله نداشتم. اما امروز شمس رو کشتند، صبح توی تپسی لاین داشتم ملت عشق رو میخوندم، به این قسمت که رسیدم سرم گیج رفت و حال تهوع
پنجاه و چهار
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 16:56
خیلی دلم میخواد خودم باشم موقع نوشتن. منظورم اون جاییه که آدم ها میشناسنم، مثلا اینستاگرام. ولی نتونستم. یه وقتایی سعی کردم ولی انقدر آدم های اطراف فیدبکهای رو اعصابی داشتن که ترجیح دادم خودم رو سانسو
پنجاه و شش
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 16:56
این رو میدونم که دیگه خیلی حرف نخواهم زد. کلا که زیاد حرف نمیزنم هیچ وقت.. منظورم سرکاره. با همکارهام. دارم سعی میکنم کمتر بگم از خودم حداقل. گاهی یه حرفهایی آدم میشنوه که ممکنه هرگز از ذهنش پاک نشه.
چهل و چهار
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
دلم برای شبهایی که با هم مینشستیم و سریال میدیدیم تنگ شده. برای اون مواقعی که صحنه های خشنش زیاد میشد، تو میخکوب مانیتور بودی و من سرمو فرو میکردم تو گردنت که نبینم. برای بعدش که با هم حرف میزدیم راجع بهش. و من در حالی که چایم رو یه طوری قورت میدادم که اون همه خشونت رو با خودش بشوره ببره پایین، بهت ...
چهل و پنج
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
به خراشیدگی و کبودی های پشت دستم خیره شدم، آثار باقی مانده روی دستم از آخرین زمین خوردگی در نیمه های چهارشنبه شب در دستشویی، از شدت گیجی زاناکس یا از چشم خوردن. فکرم هزار راه میرود. نگرانت هم هستم چون
چهل و شش
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 13:42
چشمامو که باز کردم قبل از حس کردن سردردم، چشمم افتاد به سه تا بادکنکی که از بالای در اتاق آویزون شده بود، یادم افتاد تولدمه. سی و سه هم تمام شد و رفت. طول کشید تا بتونم از تخت بیام پایین. صحنه بعدی رو