در ستایش پنج شنبه

ساخت وبلاگ

کاش هر روز پنج شنبه بود، اصلا جمعه نمیشد که بعدش شنبه باشه. هی پنج شنبه بود. چهارشنبه هم نه ها. فقط پنج شنبه. اونم نه ازین پنج شنبه هایی که صبحش از شدت سردرد از خواب بیدار میشی و یک ساعت میشینی توی تختت، بلکه یکم آروم شه که بتونی بری و مسکن بخوری. یه بار یه دکتری یه حرف خیلی جالبی بهم زد، گفت ذهن تو، در مقایسه با دیگران، درک بیشتری از درد داره. خیلی به این جمله فکر کردم از اون روز تاحالا، تنها کاری بود که دکتره تونست برام بکنه. امروز صبح در حالیکه خیره شده بودم به دیوار و منتظر بودم که بتونم پاشم و برم مسکن بخورم، داشتم فکر میکردم این ذهنمه که داره دردهای جسمی رو برام زیاد میکنه، یا واقعا انقدر زیاده؟ تهش البته به جایی نرسیدم. و با صدای موزیک تکراری مردِ آکاردئونی که پنج شنبه ها میاد تو کوچه ما و شروع میکنه، به خودم اومدم و دیدم ساعت از یازده هم گذشته و من هنوز نتونستم بیام پایین از تخت. همیشه "یه دل میگه برم برم" رو میزنه ولی یه ریتم جالبی بهش میده که آدم بدش نمیاد.
هنوز سرم درد میکنه و دارم فکر میکنم به پروژه ای که باید تا شنبه تحویل بدم.
ازون پنج شنبه ها که صبحش تو بغل تو بیدار شم، قهوه درست کنم و بوش تو خونه بپیچه. ازون پنج شنبه ها که خبری از سردرد و ناراحتی روزهای دیگه توش نیست. از اون پنج شنبه های با تو میخوام

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:38  توسط دور افتاده  | 
Marooned Girl...
ما را در سایت Marooned Girl دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : eiammaroonedd بازدید : 126 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 20:00